قسمت چهارم:اکنون من و او دو پارۀ یک واقعیتیم

گرچه خوردن ویسکی کنترلم رو ازم نگرفته ، مجبورم برم پیشش و گرچه این کار برام پر از علاقه است. لمس کردنش برام مثل یه اتفاق کمیاب و عزیز بود. مثل اینکه بخوام یه هدیه گرانبها رو باز کنم تا بفهمم چی هست.
تخت اون جای خوبی بود برای این کار ،برای اینکه گرما رو به همدیگه هدیه کنیم ،برای من که بتونم طعم تازه ای رو تجربه کنم که این بار برام خیلی متفاوت بود …لمس کردن تنی که انگار کهربایی بود و ذرات سبکی مثل من رو به سمت خودش می کشید. تخت اون رو به اسکله ای تشبیه می کنم که ما برای شروع این سفر باید ازش رد می شدیم و سوار کشتی می شدیم. این اتفاق باور نکردنی کمی زیاد طول کشید و من راضی از رضایت اون همچنان با علاقه نگاهش می کردم .تصویر خوابیده اون روی تخت و نشسته من لابلای دو جفت دست و پای درهم گره خورده تصویر تاریک اتاق و ساعت پرشتاب روی دیوار از ذهنم پاک نمی شه.پرنده هم توی قفس مرتب سر و صدا می کرد انگار می خواست حرفی بزنه.
وقت خداحافظی شد .آژانس خبر کرد که بیاد دنبالم .خداحافظی حتی برای کمتر از لحظه سخت بود. با همان هیجانی که وقت آمدن داشتم مسیر رو به سمت خونه طی کردم اما پر از فکر بودم پر از خوش آمدها و ناخوش آمدها… همراه با دسته گلی که برام گرفته بودم رسیدم خونه هنوز حالت منگی و سرخوشی داشتم .هوا سرد بود. کنار رادیاتور خوابیدم .این خواب واقعا جدا شدن برای جند ساعت از این دنیا بود. معنای واقعی خواب ….
صبح که شد با پیغامهایی که به هم می دادیم از خواب بلند شدم، این امید تبدیل به نور و گرمای زندگی من شده بود ،امید اینکه وقتی صبح از خواب بلند می شی کسی به یادت باشه.
علی و هوداد بی صبرانه منتظر بودند که بدونن دیشب چه اتفاقی افتاده ،حمید تهران نبود از مدتی پیش رفته بود شهرستان برای اجرای کنسرت ،اما خبر رسید که امروز اومده. عصر قرار شد همه همدیگرو ببینیم .علی هوداد و حمید هر سه اومدند ،من قبلا تلفنی برای علی گفته بودم، هوداد هم همراه با علی مطلع شد .حمید وقتی اومد از چیزی خبر نداشت. پرسید :جریان چیه؟ گفتم :یه نگاه به اون دسته گل بنداز. دیشب که رسیده بودم دسته گل رو توی یه گلدون آب گذاشتم. گفت: آره ؟؟؟ گفتم: آره !!! شاید چون فکر می کرد من با این اتفاق از دوستام دور می شم اولش خوشش نیومد اما خیلی هم بیان نکرد … اون شب بچه ها شام پیش من بودند اما بعد از شام می خواستن برن چون قرار بود اون بیاد پیشم.
مثل مهمونی های ایرانی که دید و بازدید داره ،دیشب من رفتم پیش اون امشب نوبت اونه…
انتظار برای دیدن اون با بقیه فرق می کرد… همراه با دلشوره و هیجان … سر وقت اومد.این چند شب فهمیدم که خیلی خوش قوله خصوصا در قرار گذاشتن.
وقتی نگاهش می کردم درونم عشق شعله می کشید …درونم نیاز فریاد می زد …گاهی حتی کلمات که برای گفتن از ذهنم به دهانم جاری می شد همونجا گم می شد و ناگفته و نیمه کاره باقی می موند.
اون شب دوباره صحبت ما جون گرفت …صحبت از آینده شد از چگونگی وفاداری ما به هم بهش گفتم: من برای ادامه درسم باید برم دیار دور . تو از این دوری ناراحت نمی شی؟ گفت : عشق فاصله نمی شناسه این دوری وفاداری ما رو به همدیگه اثبات می کنه. گفتم: زندگیمون چه شکلی می شه؟ گفت: از دیار دور که برگشتی با هم زندگی می کنیم.گفتم: اگر معشوقت از تو چیزی طلب کنه که انجامش برات سخت باشه چه می کنی؟گفت: سخته اما اجابت می کنم.
این گفتگوها منو محکم تر می کرد و رویای خوش باوری من زنده تر می شد.ساعاتی بعد از نیمه شب اون رفت.
صبح که بیدار شدم حمید و علی از ماجرای شب گذشته جویا شدن .قرار شد برم تهران پارس خونه علی.مامان علی رفته بود و تنها بود .حمید هم پیش علی بود .نزدیکیهای ظهر با مترو رفتم علی و حمید اومدن دنبالم و من که کاملا ظاهر یک آدم خوشبخت رو به خودم گرفته بودم شروع کردم به گفتن شرح وقایع … و البته مرتب از احوال اون هم با خبر بودم … دوباره قرار بود همو ببینیم اما امشب با دوستای من قرار شد بریم سر قرار.
نهار خونه علی خوردیم.عصر که شد هوداد اومد. تا غروب مشغول صحبت بودیم ،کامران هم یه چند دقیقه اومد و رفت.
از وقتی با اون آشنا شدم به کلی حادثه های تلخ و دوستانِ نارفیق رو فراموش کردم .از جمله مهران.مدتی بود که خبری ازش نمی آمد و من راحت بودم اما امروز مثل یک درد مزمن عود کرده بود و احوالات من رو غمزده می کرد ،از حجم زیاد خوشی ،وجود اون ناخوشیِ رسیده از مهران رو فراموش می کردم.
وقت قرار رسیده بود .من و حمید و علی و هوداد و اون قرار بود همو ببینیم و مقصدمون فشم بود.مسیر این راه مثل تلاطم عشق درون من پر از پیچ و خم و فراز و فرود بود .رسیدیم به یک منطقه سرد و عجیب ،داخل کافی شاپ یا بهتره بگم سفره خونه، روی هر تخت بخاری بود. من به اون تکیه داده بودم کنار بخاری و دستش رو توی دستم گرفته بودم و از لمسش لذت می بردم .

(11) دیدگاه

دوستای گلم که می آین سر می زنین به من و من رو از تنهایی در می آرین،راستش گویا یکی از بچه ها فکر کرده این داستان زندگی رو من می نویسم ، من بی گناهم و توی خلق این فضای زیبا هیچ نقشی نداشتم.همه چی دست خود شاهینه .بوسس.دوستای عزیزم،من فکر می کنم که توی قسمت های اول داستان زندگی که شاهین نوشته،از سیال ذهن استفاده کرده.همه می دونیم که این سبک خیلی سخته و توی ادبیات فرانسه «در جستجوی زمان از دست رفته» و توی ادبیات انگلوساکسون » یولیسس» و توی ادبیات ایران «شازده احتجاب» نمونه های خوبی هستن از این سبک.من توی دوستام دیدم که گلنوش با چه قدرتی از این سبک استفاده می کنه و البته شاهین هم به نحو خوبی ازش استفاده کرده.برای همین من فکر می کنم شاید گاهی دو پارگی به نظر بیاد بین یه قسمت از داستان با قسمت دیگه که این طبیعی هست در سیال ذهن.

پیش از نوشت:
شاهین می گوید: با اجازه از دوستان همیشه همراه ، می خواستم به عنوان تشکر از شما و دوست ارزشمندم مهدی ، چند جمله ای صحبت کنم.خوشحالم که این فرصت به من داده شد تا رابطه ای این چنینی که هرگز نداشتم ،در دنیای وبلاگ و اینترنت با دوستانی برقرار کنم که نمی بینمشون، نمی شناسمشون، اما از لحن دلپذیر شما می تونم به طرز نگاه مهربونتون پی ببرم.این فرصت رو دوست شما و همراه ثابت قدم من مهدی عزیز به من داد. مهدی از نظر من مترادف است با خدای صبر، خدای آرامش و مهربونی. گاهی خوبی که از حد می گذره چشم و گوش ما عادت می کنه و اینجاست که خدای نکرده قدر و ندازه آدمها گم می شه. می خوام که به ارزش همدیگه در رابطه هامون اهمیت بدیم و قدر همدیگه رو بدونیم.
نوشت:
قسمت سوم- به تو دست می سایم و جهان را در می یابم:
دیدار ما جون گرفته بود و ساعت حدود 9:30 شب بود و دنیا برام همونجا بود که نشسته بودم.مثل همیشه شروع کردیم از قهرمانی های همدیگه گفتن و شنیدن …حس می کردم هر حرکتی و هرحرفی از اون منتظر توجهه …حس می کردم از من بیشتر به توجه نیاز داره، شاید به همین دلیل بود که بیش از اندازه گرمم شده بود ،کمی قبل تر ژاکتم رو در آورده بودم اما فایده نداشت .بلند شدم برم پنجره اتاقش رو باز کنم ،پرده رو زدم کنار.گفت :پنجره باز نمی شه با چسب نواری بسته شده .گفتم :آخه خیلی گرممه. گفت :خوب الان برات یه لیوان آب سرد میارم یکم بخور و کمی لیوان سرد رو روی پیشونی و صورتت بمال شاید خنک شی… آب سرد آورد و منم همین کار رو کردم …کم کم احساس راحتی کردم، من همچنان روی کاناپه نشسته بودم و اون در مرکز اتاق روی زمین تکیه زده بود روی میزی که روبروی من بود، اگر پامو دراز می کردم با پنجه پام می تونستم زانوشو لمس کنم .
هر چه می گذشت صحبت ها بیشتر جهت می گرفت.سر پیکان این جهت به سوی هدف مشخصی بود ،از طرف اون با قاطعیت و از طرف من با تردید…هدف با هم بودن بود. دیشب که خیلی کوتاه همدیگه رو دیده بودیم به این هدف اشاره کرده بود .گفت :می خوام با کسی باشم، بمونم و به آرامش برسم.تو می تونی؟؟؟می تونی؟؟؟و من حس کردم ا زته دل اون رو می خوام اما از شدت خواستن ،پذیرفتن این مسولیت برام خیلی سخته و نمی تونم به راحتی بگم آره می تونم!لا به لای صحبت ها ،غم شدت میگرفت …بغض می کرد …گاهی بغض رو می شکست و گریه می بارید…وقتی حس کردم وقت نوازش کردنشه غرور و از طرفی حیا بهم اجازه نمی داد بغلش کنم، با همون پام که ،اگر درازش می کردم به زانوش می رسید نوازشش کردم… گریه تموم می شد.بحث عوض می شد اما همچنان من روی کاناپه نشسته بودم و اون روی زمین روبروی من.حتی شکل پذیرایی اون هم برام جالب بود انگار از قبل اطمینان داشت من ویسکی می خورم اون هم در گیلاس هایی که مخصوص خوردن ویسکی هست و پشت سر ویسکی هم شکلات هایی که با طعم نعناع بود… اما نگاه کردن به اون و سست و ساکت شدن و محو تماشای اون شدن شیرینی متفاوتی داشت
اون پر از غم بود… قصه هاش سرد و تلخ… هر چی بیشتر می گفت انگار بار روی دوش من سنگین تر می شد.درون ذهن من هنگامه ای برپا بود.تصور شروع یک زندگی هدف دار منو به اوج می برد …خودم رو در مقابل اون کم تجربه و سهل انگار می دیدم و به خودم می گفتم حالا دیگه وقتشه که خودم رو امتحان کنم و نشون بدم که می تونم.دلم شور می افتاد وقتی به عمق اون فرو می رفتم… هر لحظه ترک تنهایی و تخقق رویا مو نزدیکتر می دیدم …چند گیلاس ویسکی خوردیم گرم شدیم اما نه اون گرمایی که وقتی وارد اتاقش شدم به سراغم اومد، گرمای حالا از جنس نزدیکی و صمیمیت بود …بلند شد و رفت نشست روی تختش کمی صحبت رو ادامه داد و من هم سرجای خودم حرفاش رو دنبال می کردم.
نفهمیدم ساعت چطور گذشت نیمه شب شده بود و خونه پراز سکوت اما صدای موسیقی ملایمی تو اتاقش پخش می شد که صدای صحبتمون بیرون نره .بدون اینکه بفهمیم سی دی آهنگش چند بار تموم شد و از نو پخش شد و آخر هر دور این آهنگ مهستی بود که می گه «کاشکی عشق دیروز هنوز میون ما بود … واسه من توی قلبت هنوز یه ذره جا بود» اون صدام کرد و با این جمله گفت:نمی خوای بیا یکم پیش من بشینی؟؟ دیگه دیدم غرور و حیا و … فایده نداره.

(18) دیدگاه

تیتر:دوستای گلم ، مرسی که همیشه به من سر می زنید.می دونید که بدون شما تنهام و وقتی می آیید خوشحال.یه چیزی:اون جایی که تو کامنت دونی ،جواب کامنت های زیباتون با تایپ انگلیسی داده شده ،جوابی هست که شاهین عزیز داده.خب شاهین به من لطف کرد و قبول کرد که خودش هم با شما در تماس باشه.اینجوری بهتره نه؟ و اونجایی که جواب کامنت با فونت فارسی تایپ شده ، مثل همیشه شوالیه هست که داره باهاتون حرف می زنه و مثل همیشه هم از حرف زدن با شما خوشحاله.بوسس

نوشت تقدیم به شاهین با همه مشکلاتش که انگار تمومی نداره با آرزوی تموم شدن اون مشکلات
نوشت:
قسمت دوم-نه در خیال ، که رویاروی می بینم:
دیگه ضربه های قلبم تندتر شده بود.پیاده شدم.با اون تماس گرفتم ،گفتم :رسیدم سر قرار.با اون دیشب آشنا شده بودم. بعد از یک آشنایی ساده و تکراری و بی اهمیت.تو یه رستوران فست فود با علی و هوداد،غذا سفارش داده بودیم.قبلا بهش شماره داده بودم.قرار بود بیاد جلوی رستوران بعد از اینکه ما شام خوردیم ببینمش.وقتی غذامون حاضر شد و آوردن، زنگ زد که من بیرون منتظرتم و غذای من نخورده باقی موند تا اینکه امروز قبل حرکت دو تایی با علی خوردیمش.
وقتی رفتم بیرون انتظار داشتم کسی بیاد مثل همۀ قرارهایی که تا حالا گذاشتم و هیچ وقت نشد که ته دلم راضی باشه از کاری که کردم.وقتی در ماشین رو باز کرد … اومد بیرون به سمت من ، دستم رو گرفت و روبوسی کرد، اصلا باورم نمی شد یک پسر جوون و خوش قیافه و امروزی با عطر خوشبو و شکل و شمایل دلخواه خودم رو دارم می بینم.دلم حقیقتا قلقلک گرفته بود.دستپاچه شده بودم.سوار ماشینش شدم و چند دقیقه صحبت کردیم و همونجا قرار شب بعد یعنی همنیجا که الان هستم چهار راه پاسداران رو با هم گذاشتیم.رسیده بودم به محل قرار ، احساس سبکی می کردم.زنگ که زدم گفت: بیا به سمت غرب چهار راه روبروی یه پاساژ منتظرتم.از دور ماشینش رو دیدم.هوا سرد بود و نفسهام بخار می شد ،وقتی رسیدم زدم به شیشه و دست تکون دادم شیشه رو کشید پایین و گفت:به به … بفرمایید.
نشستم تو ماشین ، بوی یه عطر خاصی می اومد ، مثل گل مریم .قبل از اینکه سوار ماشین بشم طبق عادت همیشه که ماشین دیگران رو اول کنترل می کنم بعد سوار می شم به صندلی عقب نگاه انداخته بودم…دسته گل رنگی و پر زرق و برقی که گذاشته بود پشت رو دیدم.اولش به خودم گفتم باور نکن واسه تو خریده باشه ! به اون گفتم چه بوی خوبی می آد ، گفت : بله … یه نگاه به پشت بندازی میفهمی.منم در نقش یه شخص بی خبر پشت رو نگاه کردم و گفتم وااااای چه دسته گل خوشگلی،ماله منه؟گفت معلومه که مال شماست.
کوچه های عجیب و غریب رو پشت سر می ذاشتیم.معلوم بود به سمت هدف مشخص و احتمالا نزدیکی داریم می ریم.اون قسمت تهران رو اصلا بلد نبودم.برام جالب بود اصلا تصور هم نمی کردم که اون مکالامات تلفنی که چند روز گذشته با هم کردیم اینقدر زود و اینچنین نتیجۀ خوبی داشته باشه.اصلا باور نمی کردم اون صدا و لحنی که از دور می شنیدم و از قضا خیلی هم قشنگ و شیرین بود مال این آدمی باشه که الان کنار منه.راستش از همون موقع که ندیده بودمش و فقط تلفن می زدیم به هم ، حس متفاوتی داشتم بهش.اون شبی که اومد جلوی رستوران تا برای اولین بار همو ببینیم عصرش منو خاله و دختر خالم از مسافرت شمال برمی گشتیم.تو راه موقع نهار اون زنگ زد ،گفته بودم که :دارم میام تهران . چشم انتظارم بود.وقتی زنگ زد گفت:وقتی برسی تهران خسته می شی می خوای فردا همو ببینیم؟راستش من هم مطمئن بودم که خسته و مونده ام وقتی می رسم اما اینقدر اشتیاق داشتم که صاحب این صدا رو ببینم و بهش گفتم:نه،قرارمون همین امشب… و در تکمیل حرفم گفتم: من نسبت به علاقه شما احساس مسولیت میکنم.
این فکرا و یادآوری خاطرات چند روز مرتب توی ذهنم بود ،گاهی متوجه حرفاش نمی شدم چون همش با ذهن و خیال خودم درگیر بودم.رسیدیم به یه کوچۀ تنگ که خونه هاش اکثرا مجلل و بزرگ بودن.از درختای تنومند و بزرگ اونجا می شد فهمید که محلشون قدیمیه.بالاخره ماشین ایستاد.روبروی یک در آهنی که فهمیدم پارکینگ خونشونه.گفتم: باید پیاده بشم؟اون گفت: نه .در پارکینگ رو باز کرد ،ماشین رو برد داخل ،خیلی تاریک بود.دیگه پیاده شدم…منو راهنمایی کرد به طرف راه پله ای که می رفت به سمت منزل.رسیدیم به پاگرد پشت در،دیدم پشت درشون چند جفت کفش هست گفتم :مهمون داری؟گفت :بیا تو بهت توضیح میدم.گفتم: می شه بگی جریان چیه؟گفت: بیا تو…نگران نباش.
همه جا تاریک بود…حتی وقتی در ورودی خونه رو باز کرد . کفش هامون رو در آوردیم ،رفت تو و منتظر شد تا منم برم تو و در رو بست.خونه ای که روبروم بود خیلی تاریک و بزرگ و مرموز بود.سمت راستم بخش بزرگی از خونه قرار داشت ،سمت چپم سالن تاریکی بود که به نظر محل غذا خوری بود.ته سالن میز و آینه دیواری بود…یه دختری رو دیدیم که داره تو آینه خودش رو نگاه می کنه.دختری با موهای طلایی و بلند.نظرم متوجه راهرویی شد که قرا ر بود پشت سر بذاریم تا به اتاق اون برسیم.وقتی وارد اتاق شدیم و در بسته شد واقعا هیچ چیز رو از پشت سرم به یاد نمی آوردم.اتاقش تاریک و نامرتب بود.پر از وسیله های غیر ضروری و شاید تا حدی تجملاتی.تلویزیون ،ضبط صوت، عروسک های بزرگ و کوچیک، آکواریوم های پر از ماهی …قفس پرنده که مرتب سرو صدا می کرد و یه صندلی با کوهی از لباس نامرتب روش.یه کاناپه در ضلع کناری اتاق بود و یه میز روبروش.من مستقیم رفتم به سمت کاناپه و نشستم.خیلی چیزها برای جلب توجه من وجود داشت اما من فقط به اون توجه میکردم.به بدنش به حرکاتش ، لباسش، باز کردن لب برای حرف زدنش و … از ذوق زیادی بی بهانه لبخند می زدم.

(19) دیدگاه

از امروز ، هر سه روز یه بار ، یک قسمت از داستان ِ واقعی ِ زندگی ِ دوست ِ خیلی خیلی خوبم شاهین رو ، به قلم ِخودش براتون می ذارم.بچه ها ، این برای ِ من مهمه که شما چه نظری می دین هر بار .سعی می کنم کاری کنم که خود ِ شاهین کامنت هاتون رو جواب بده.یه خلاصه ای از مشخصات شاهین هم بدم که یه پسرِ تحصیل کرده و باهوش و زیبا و احساساتی اما در عین حال خیلی منطقی هست، هنرمند هست و من خیلی خیلی دوستش دارم.ادعایی توی ادبیات نداره اما واقعا تکنیکی که در بیان زندگی خودش توی این نوشته ها بکار برده به نظر من عالیه و اگه دوست داشتین با هم راجع بهش صحبت می کنیم.

پی نوشت:خونوادۀ گلم سلام.گفته بودم که شما خونوادۀ منید؟ خب می دونم گفته بودم اما هر بار که می گم بیشتر احساس می کنم تنها نیستم.آره … سلام.خونوادۀ گلم اول ببخشید که کامنت دونی به لطف مخابرات برای پست قبلی ، فی.ل.تر شد بعدش باز شد بعد دوباره فی.ل.ت.ر شد  بعد دوباره … می دونین تقصیر ِ من بود چون من باعث شده بودم که 1.تهران هوای آلوده پیدا کنه 2. ترافیک تهران سنگین باشه 3. اسناد ویکی لیکس رو منتشر کردم و واسه همین پست ِ قبلیم کامنت دونیش تعطیل شد و اصلا به خاطر ِ تیتر ِ پست نبود که اشاره به یه گروه ِ ستم دیده از اقلیت ِ جنسی ما داشت به نام ِ ل.ز.ب.ی.نها.

نوشت:

قسمت اول- آخ اگه بارون بزنه:

ساعت 1:35 دقیقه ظهر ، مثل هر روز سر وقت نهار خوردم اما امروز با عجله خوردم چون خیلی کار داشتم که باید یکی یکی و پشت سر هم انجام میدادم،واسه انجام دادنشون یه دنیا ذوق و اشتیاق داشتم.هوا ابری و تاریک بود.چند روزه هوا ابریه .انگار می خواد بارون بیاد.من تو خونه تنها و منتظر اومدن علی بودم.قرار بود بیاد پیشم و امروز تا جایی که می تونه همراه من باشه مثل یه دوست باوفا.من همش از این اتاق به اون اتاق می دویدم.هر چی ساعت می گذشت هیجان من بیشتر میشد بعد از مدتی میون تکاپوی شیرین من علی رسید.

صبح بهش گفته بودم یه چیزایی برام بخره که بعضی هاشو واسه قرار امشب لازم داشتم مثل روغن مو که برای صاف کردن موهام و سوهان ناخن برای مرتب و تمیز کردن ناخن هام می خواستم حتی اندازه و شکل ناخن هام هم امروز برام اهمیت پیدا کرده بود.

علی پیشم بود و با هم حرف می زدیم و من یکی یکی مراحل آمادگی برای ملاقات امشب رو پشت سر می ذاشتم.ساعت 5 شده بود .وقت حموم رفتن بود.تمام اشتیاقی که همیشه و همه جا برای حموم رفتن و آب بازی داشم اون روز دو چندان شده بود.راستش رو بگم امروز به کمک علی هم نیاز داشتم.اگر چه حضور اون تو حموم و کنار من بیشتر بخاطر شیطنت هر دومون بود.قرار بود برای اصلاح موهام ازش کمک بگیرم و یکمی هم تنمو کیسه بکشه،چیزی که من خیلی دوست دارم .حرف می زدیم می خندیدیم ،آب بازی می کردیم ،گاهی هم شیطنت … ساعت می دوید و باید حاضر می شدم .اومدیم بیرون

راستش ظهر از استرس و فکر زیاد خوب نهار نخوردم،وقتی لباس پوشیدم گرسنم شده بود.در یخچال رو باز کردم،یه ساندویچ هات داگ که دورش کاغذ آلومینیوم پیچیده شده بود از دیشب مونده بود.خیلی گزینۀ خوبی بود برای رفع گرسنگی شدید من که هجوم استرس و فعالیت ،هر لحظه زیادترش می کرد.گرمش کردم.نصفش کردم برای من و علی.هوای تاریک و ابری غروب زمستونی بود.بدنم از شست و شو و سابیدن و رسیدگی طولانی امروز نرم و سبک شده بود.آماده حرکت شدیم .تو چشمام برق می زد.دلم نمی خواست زیاد تکون بخورم که دکورم به هم بخوره…راه افتادیم به سمت محل دیدار … همت شرق … پل پاسداران…اولین خروجی که علی باید برمی گشت به سمت بزرگراه تا بره خونه.دست گرمش دست منو گرفت ، به زبون نیاورد اما از ته دل برام شب خوبی رو آرزو کرد.پیاده شدم،قسمتی از مسیر رو باید با تاکسی می رفتم.اونجارو اصلا بلد نبودم.علی بهم گفته بود کجا تاکسی سوار بشم و کجا پیاده شم.با اون همه تدارکاتی که برای شکل و ظاهرم دیده بودم یکم خجالت می کشیدم کنار خیابون متنطر تاکسی وایستم.یه ماشین نگه داشت.برای فرار از صحنه سریع سوار شدم گفتم :چهار راه پاسداران.گفت: می برمت.آدم خوبی بود.وسط راه که به خاطر ترافیک زیاد ،خیلی طولانی و نفس گیرنده بود چند بار گفتم: آقا از چهار راه پاسداران رد نشدیم؟ گفت: نه! نگران نباش حواسم هست.قبل از چراغ قرمز و قبل از اینکه برسم گفت اونجاست.

(16) دیدگاه

لزبین

تقدیمی:
نوشت تقدیم به تمامی لزبین ها از طریق ِ مالهالند درایو
نوشت:
دخترِ خیلی سکسی ،رو به دوستش که موهای قرمز با رگه هایی از آبی داشت و تی شرتی ارغوانی با شلوارکی سبز پوشیده بود کرد و گفت : ممم … جعبه شیرینی ، جعبۀ شیرینی بهترین اختراع انسان هست به نظرم … البته بعد از سکس که مهمترین اختراعِ انسان هست، عاشششق شیرینی هستم عزیزم ، اجازه می دی یکی بردارم؟
دخترِ خیلی سکسی بدونِ اینکه منتظرِ اجازۀ  دوست مو قرمز با رگه هایی آبی اش که تی شرت ارغوانی و شلوارک سبز داشت بمونه و یا حتی نگاهی به قطره اشک او بندازه ، درِ جعبه شیرینی رو باز کرد ، مدتِ کوتاهی خیره به سطحِ سبز و سیاه و سفید ِ پف کردۀ رویِ شیرینی موند ،بعدش به عقب پرید ، شاید هزار متر به عقب پرید ،بعدش با صدای نازش که هر دختری رو مجذوبِ خودش می کنه، فریادی شبیه به فریاد کسی که دستش زیر تیغ ِ ساطور مونده باشه کشید ، ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد ، یواش یواش به دوستش نزدیک شد و گفت:اوه اوه اوه دختر ! این شیرینیا … اینا کپک زدن که ، خیلی کپک زدن … وایییی…
دختر خیلی سکسی دوید به سمت دستشویی و بالا آورد ، وقتی برگشت پیش دوستش ، دید  دوستش که موهای قرمز با رگه هایی از آبی داره، تی شرت و شلوارکش را در آورده و جعبه را بغل کرده و می بوسه
دخترِ خیلی سکسی رو به دوستش کرد و در حالیکه اشک تو چشماش بود ، با لحنی مهربون و دلسوز ، واقعا از سر دلسوزی گفت:عزیزم … آخی …عزیزم …این همون جعبه شیرینی نیست که ماه ِ پیش برای ِ … گرفته بودی برای ِ اون دختره …
دخترِ با موهای قرمز و رگه هایی از آبی که لباسی تنش نبود یکی از شیرینی های کپک زده را بر داشت و خورد.
پی نوشت:
خانوادۀ من ، خب من گفته بودم شما که به من سر می زنید خانوادۀ من هستید ،از چند روزِ دیگه ،یه داستان واقعی که  دوستم  نوشته دربارۀ اتفاقاتِ یک دوره از زندگیش و تجربه کردن یک عشق در اون دوره رو هر سه روز یه بار یه قسمتش رو می ذارم تو وبلاگ و احتمالا سی چهل روزی از دست توهمات و داستان های غیر واقعی و ایده های احمقانه من راحتین.می بوسمتون و راستی …مای لیپ ِ عزیز از وبلاگ ِ» حرف های من» ، من پسرم.

(8) دیدگاه

ایده احمقانه من درباره گفتار اینه که از نظر من واژه مهمتر از مفهمومه … احتمالا این ایده غلطه اما خوب اینجوری توی کلۀ من فرور رفته.من می گم وقتی که واژه ها جاری می شه اون موقع رابطه ایجاد می شه و چه خوبه این جاری شدن.البته دیگرانی هستند که به من می گن جاری شدن واژه به تنهایی نتیجه ای نداره جز «پرت و پلا»

تقدیمی

نوشت تقدیم به وودی آلن به خاطر حس طنزپردازی گریه آورش به اضافه علاقه اش به برگمان

نوشت:

پسری که صاحب خانه است و خیلی مودب می باشد: می دونی من نباید وقتی که وارد شدی ، سر جام می نشستم ، شما برای من خیلی ارزشمندی ، نه تنها برای من بلکه می تونم با اطمینان بگم برای همه ، راستش تا حالا ندیدم کسی بشینه و پشت سر شما حرف بزنه ، من معذرت می خوام که این همه حرف زدم و امیدوارم شما من رو برای هر دو مورد یعنی زیاد حرف زدن و بی ادبیم که از جام بلند نشدم ببخشین ، اگه اجازه بدین من برم برای همه بستنی بیارم

پسر ِ با شخصیت و مورد ِ علاقه ی ِ همه : خواهش می کنم

پسری که صاحب خانه است و خیلی مودب می باشد از جاش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت ، پسر ِ با شخصیت و مورد ِ علاقه ی ِ همه  رو به پسری که همه ی ِ هوش و حواسش به اندام یک پسر ِ سکسی بود کرد و گفت: خیلی پسری که صاحب خانه است و خیلی مودب می باشد رو دوستش دارم ، به نظرم اون  یه جنتلمن واقعیه

پسری که همه ی ِ هوش و حواسش به اندام یک پسر ِ سکسی بود گفت: جلوی شلوارشم حسابی باد کرده بود، فک کنم مودب بودن آدم رو حشری می کنه.

(21) دیدگاه

خطاب به نارک : عزیزم ، گاهی فکر می کنم که ما مقاوم تر از باکتری هایی هستیم که توی آب های جوشان یا دریا های یخ زده هم می تونن زندگی کنن ، ما باکتری تر از باکتری ها هستیم ،نارک عزیزم اگه این رو دوباره تکرار کردم ببخش اما شاید لازم بود

پیش از پیش نوشت:

من می گم کرم ها از ما انتقام می گیرند ، طبق افسانه ها مادر حوا ، توی ِ بهشت یه سیب رو گاز زد و گویا اون جا یه کرم زندگی می کرد،اون گاز زدن خونه کرم رو خراب کرد و حالا کرم ها منتظرن تا ما بمیریم و بیان توی بدن ما لونه کنن و ما رو گاز گاز کنن تا انتقام بگیرن ، کرم ها کینه شتری دارن

پیش نوشت:

پویا زمانی وبلاگی داشت به نام روسپی باکره ، پویا خوشگله ، خوش اخلاقه ، هنرمنده مثلا شعر می گه و بازیگره و البته رقصنده ، خیلی پایه هست و من خیلی دوستش دارم

تقدیم:

شعر تقدیم به پویا

شعر:

این خط ِ نامه ات

دیگر ک ِ نامه نیست

یک سنگ ِ پای ِ کامل ُ تثبیت گشته است

این خط ِ آخری

منظورم این خط است،…

اوّل

اجازه می دهی

اندک شکایتی

با وهم ِ بودنت

من در میان گذارم ُ خالی کنم دلم؟

اینک شکایتم:

آآآه ای عزیز ِ زرد شده زیر ِ نور ِ ذهن

وقتی ک ِ با تو بودم ُ

حتی نگاه هم

با من نداشتی …

از فرط ِ عشق ِ تو

غرق ِ عرق ک ِ می شدم

عشق ِ کثیف ِعرق کرده ام نشد

هرگز نشد

بگیرد

ویزا

ک ِ

بگذرد

از آن تراش خورده

بینی ِ خوشگلت…

حتی

زمان ِ تشنگی

وقتی

کنار ِ من

ناگاه می پریدی

از خواب ِ بی صدا

یک چکه آب هم

از من طلب نکرده بودی ُ

آن وقت این زمان

اینجا که دور هستم

از لمس ِ بودنت

در

نامه ات برایم

تعریف می کنی،

اینجا به بعد دیگر ،جزو ِ شکایتم نیست

آه ای عزیز ِ گمشده

ای عشق ِ کاملاً از یاد رفته ام

حرفم دراز شد

یا اینکه هی دروغ ُ دغل بافتم که از

آغاز ِ جمله ام

من دور گشته ام

من حافظه به گا

این روزها شدم

مقصود ِ من از این همه

حرف ُ حدیث ُ روضه ُ بحث ُ مناظره

از اینکه ابتدا

من گفته بوده ام

:

«این خط ِ نامه ات

دیگر ک ِ نامه نیست

یک سنگ ِ پای ِ کامل ُ تثبیت گشته است

این خط ِ آخری

منظورم این خط است،…»

آوردن ُ تکرار کردن ِ این خط ِ نامه بود

این خط ِ آخری

منظورم این خط است:

«بدجور از نبودنت من راست کرده ام»

این را تو گفته ای؟

باور نمی کنم

تکذیب می کنم.

(20) دیدگاه

تفاوت معانی

1:

به احترام شایان ، این پست ، تیتر کوتاه داره

تقدیمی

نوشت تقدیم به شایان

2:

شایان پسر خوبیه ، می خواد به همه کمک کنه در حالیکه خودش توی دریای مشکلات غرقه ، دلش یه سقف می خواد و یه پارتنر و فکر نکنم بیشتر لازم داشته باشه و البته کمی پول که باهاش فیلمایی که می خواد رو بسازه ، دوستش دارم

نوشت:

پسر با تی شرت طلایی رنگ و شال زرشگی و شلوار جین مشگی وارد اتاق شد و به مرد که پیراهن آبی و شلوار جین سفید پوشیده بود نگاه کرد و مرد به او  لبخند زد، اما همه مهمانان که مست از شراب ، شاد بودند به پسر طلایی پوش نگاه می کردند

دوست مرد روبه مرد کرد و گفت: واقعاً هم داشتن این دوست پسر زیبا لبخند رو اجباری می کنه

مرد به دوستش گفت: این لبخند نیست ، زهر خند هست چون اون فکر میکنه که خیلی محشر شده

(18) دیدگاه

ببحشید بچه ها ، نمی خواستم سیاسی بنویسم اما … کریم باقری و فرهاد مجیدی و غلامرضا رضایی و اسم بقیه اون 6 نفر یادم نیست … اینایی که گفتم که 6 نفر هستند اندازه ی ِ گوسفند هم دیگه ارزش ندارن پیش من… اوه ببخشید گوسفند خیلی خوبه اونها اندازه چرکِ کف دست هم نیستن دیگه

تقدیمی

نوشت تقدیم به نارک به خاطرِ بغل کردن غیر مستقیم

نوشت

این خاصیتِ گوشیِ موبایلِ سفید رنگش هست : وقتی برِش می داره صفحه آبی رنگش قرمز می شه و گزینه پیغام ،تمامِ صفحه رو پر می کنه مثلِ الان ، تویِ صفحۀ پیغام با حروف سفید تایپ کرد:

«قرارمون ساعت 11 شب بالای برجِ میلاد – بوسس «

دکمۀ سِند رو زد،می دونی… وقتی که دکمۀ سِند رو می زنه ،صفحۀ گوشیِ موبایلش دوباره آبی می شه

آبیِ دریایی

(18) دیدگاه

ایده احمقانه و ابلهانه من اینه که :راستش من به تعریف کردن مفاهیم و بعدش آوردن ِ مصادیق برای ِ اون مفاهیم اعتقادی ندارم،می دونی تا یه چیزی رو تعریف می کنم اونوقت به یقین مطلق می رسم در باره اون چیز،این یقین مطلق جلوی خیال پردازی رو می گیره،منم که انسان مرددی هستم و تردید هم پایه خیال پردازی هست احتمالا ! ممم … و این تعریف کردن با تردید داشتن اصلا جور در نمی آد مگه نه؟ … احمقانه است نه؟

تقدیمی:

نوشت تقدیم به گلنوش و شاهین و حمید و هوداد و عارف

نوشت:

دو تا پسر از دبیرستان اومدن بیرون و یکیشون یه آینه گرفت دستش و اون یکی لیپ استیک قرمز رو در آورد و مالید رویِ لبهاش و بعد به چشمایِ  دوستش که لنزِ صورتی داشت نگاه کرد و گفت : عزیزم این دیگه چه استادیه؟ اونم استاد تاریخِ هنر؟؟هر بار ازم می پرسه ببخشید اسم شما چی بود ؟

دوستش با لنزهای صورتی بوسیدش ، از رویِ لب های قرمزش

(22) دیدگاه

« نوشته‌های تازه‌تر · نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.