ژانویه 29, 2011 در 12:43 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دوستای گلم رفتم به این آدرس:
www.bonbasteentezarii.wordpress.com
خوشحال می شم بازم بیاین و خوشحالمون کنید بوسس
پیوند پایدار
ژانویه 19, 2011 در 11:36 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
تقدیمی:
متن و فایل صوتی تقدیم به یکی از اسطوره های موسیقی پاپ ایرانی خانم گوگوش با احترام به همه خواننده های عزیز این وبلاگ
پیش نوشت:
دوستای گلم، وقتی که روی لینک با عنوان: “فایل صوتی متن و آهنگ با صدای شاهین” راست کلیک کنید و گزینه “اوپن لینک این نیو تب” رو انتخاب کنید یا فقط روش کلیک کنید ، به صفحه رپید شیر می رید و اونوقت یه باکسِ سفید کوچولو باز می شه که ازتون می خواد “یس” رو بزنید.شما نزنید و به جاش “نو” رو بزنید.اونوقت سمت راست در پایین صفحه جایی که عکس کوچولوی یک ساعت قرمز رنگ هست و عنوانش “فری اکانت” هست می رید و روی کلید ” اسلو دانلود” کلیک می کیند.عکس یه آقا پسر می آد همونجا که داره به ساعتش نگاه می کنه و 31 ثانیه طول می کشه تا به شما اجازه بده دانلود کنید.بعد از این 31 ثانیه، آقا پسر لبخند می زنه و کلید شروع کردن دانلود هم کنارش هست.دیگه دانلود می شه کرد.بوسس
نوشت:
قسمت دوازدهم:دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.
سوار ماشین شدیم.راه افتادیم.انگار دلم رو با زنجیر به خونمون بسته بودند و هر چی دورتر می شدیم دلم پاره پاره می شد.میدون آزادی رو در تاریکی 5:30 صبح اصلاً دوست نداشتم، طلوع خورشید رو هنگام ترک محل تولد خاطره ها دوست نداشتم،حرف زدن با همسفر که از درد دلم هیچچی نمی دونه رو دوست نداشتم…اما مجبور بودم همه دوست نداشتن ها رو تحمل کنم. گاهی به ناچار با همسفر حرف می زدم، اما ناگهان فکر اون می اومد سراغم و ناخواسته سکوت می کردم.در مسیر طویل سفر، به شهرهای خشک و کوچک که می رسیدیم بیشتر دلم می گرفت، اما خیلی تلاش کردم تا به خودم مسلط باشم.صبح که از پایتخت خارج می شدم به دوستهام پیغام دادم و دوباره خداحافظی کردم به هوداد، علی، حمید…
در دلگیرترین و خشک ترین منطقۀ راه بودیم، جاده لطفی نداشت و تشعشع غروب خورشید کویری به صورتم شلاق می زد.پیغام حمید اومد که می گفت:»جاده ها دل نگرانن که تو برگردی دوباره…» وقتی اینو خوندم دلم درد گرفت، قلبم می خواست از سینه در بیاد و دلم می خواست با صدای بلند آه بکشم.با این بیت شعر دوباره منو یاد دیشب انداخت که با اون بودم.اون دراز کشیده بود، من نشسته بودم…پاها شو بغل کرده بودم و توی سینه ام گرفته بودم و نوازش می کردم و توی ذهنم زمزمه می کردم:»رد پات مونده رو قلبم شب بی من بودنت خوش «.
هوا تاریک می شد و ما به مقصد نزدیک می شدیم و هر لحظه خسته تر اما این بار دیگه شوق و عجله ای برای رسیدن نداشتم.به هر حال ساعاتی قبل از نیمه شب رسیدم به دیار دور.آپارتمانی که چند سال اقامتگاه دوران دانشجویی من بود. طبقۀ دهم با سالنی که پنجره بزرگی رو به دریا داشت و هر بار از بی همدمی به تنگنا می رسیدم، پهنای وسیع دریا رو به روی من بود و به حرفهام گوش می کرد. براش می خوندم:»دریا…دریا…دریا منو صدا کن…خاکو با آب دوباره آشنا کن…دریا دلم گرفته…منو از این گرفتگی رها کن…رها کن»
مثل خیلی شبهای دیگه تنها خوابیدم.
شب تنها خوابیدن هم برای من عادته و خیلی بهم آرامش می ده.فردا خونواده ام از سفر شیراز بر می گردن.خونوادۀ من مدتی هست که از دیار سبز شمال اومدن اینجا پیش من که تنها نباشم.
اون حتی دیگه پیغام نداد که سالم رسیدی یا نه.البته دیگه برای من هم این اتفاق عجیب نبود چون اون عاشق من نبود و در کل دوران، روکشی از عشق به روی خودش کشیده بود و من بی خبر در تب عشق اون می سوختم.اما حالا که فهمیدم باز هم نمی تونم فراموشش کنم،نمی تونم اون رو بد بدونم،نمی تونم جایگزینی براش پیدا کنم و اون همه خواستنی که در اون پیدا کرده بودم رو دور بریزیم و منتظر فرصتهای جدید باشم.وقتی پایتخت بودم و مهرداد اومد پیشم و نقاب قشنگ اون رو برام کنار زد و شخصیت بی وفای اون رو برام آشکار کرد، بهم این اطمینان رو داد که اگه حرفهای منو باور نداری می تونی چند شب پشت سر هم بری پارک دانشجو،محاله اون رو در حال کاسبی و تور پهن کردن اونجا نبینی.شنیدن این حرف برام شکنجه بود.گفت:حتی می تونی از طریق اینترنت و چت روم آمارش رو در بیاری و مطمئن شی که من راست می گم.حرفهای مهرداد تو ذهنم بود و از طرفی می ترسیدم این توصیه ها رو عملی کنم و به صحت حرفهاش پی ببرم اما به خودم گفتم امشب که خسته ام فردا بیدار شدم می رم تو اینترنت و تحقیق می کنم.با دلی پر از غصه و گلویی بغض آلود خوابیدم.
روز بعد نزدیک ظهر به اینترنت وصل شدم برای تحقیق، انگار که کار و درس و زندگی نداشتم و همه چیزم شده بود پرداختن به قضیه اون.با چند نفر صحبت کردم بعضی ها نمی شناختنش، بعضی ها اسمش رو شنیده بودن…خلاصه سر گردون و معطل با چند ده نفر چت کردم اما نتیجه ای نگرفتم.غروب شد و مامان و بابام از سفر رسیدن.کمی با اونها مشغول شدم.سعی می کردم دیگه فراموشش کنم و به روال عادی زندگی، خودم رو مشغول کنم، اگر چه در ابتدای هر کاری با اسم اون شروع می کردم حتی در آینه پشت صورت خودم اون رو می دیدم، اگه حموم می رفتم و تمیز و خوشبو می شدم به یاد اون می افتادم، اگه مهمونی می رفتم که چند نفر با هم می رقصیدن اون رو کنارم می خواستم اما این رویاها دست نیافتنی بود.
در خلال این روزهای تلخ با مهندس آشنا شدم.شخصی که صاحب آداب و معرفت بود.برای آشنا شدن با من ارزش قایل بود و به حرف دلم گوش می کرد.از طرفی شدت کارهای اتمام پایان نامه ام اوج گرفته بود ، هر روز باید دانشگاه می رفتم، با استادم مشورت می کردم، دست آخر امتحان آزمون حرفه ای مهندسان نزدیک بود و باید یه وقتی اختصاص می دادم که با نادر درس بخونیم برای امتحان.هوداد همچنان شبها با من درد و دل می کرد و از حالم با خبر بود.
روزها می گذشت و دلخوشی من این بود که هفته ای یک یا دوبار پیغامی از اون میآد.
اسم اون رو که روی گوشیم می دیدم جشن می گرفتم و تا مدتی که طول می کشید پیغامش رو بخونم واسه چند لحظه اون رو مال خودم می دونستم.
چند بار با نادر که مشغول درس خوندن بودیم پیغامش می رسید، با اشتیاق مشغول خوندن می شدم و برای مدتی درس از ذهنم می پرید.نادر می گفت:»شیطون به اون دوست دخترت بگو موقع درس مزاحم نشه.» طفلی نادر از هیاهوی درون من خبر نداشت. گاهی که بیرون می رفتم، بازار می رفتم، یه رهگذری رد می شد که بوی عطر اون رو می داد، عطری که توی مشامم حک شده بود…می ایستادم، به اون رهگذر نگاه می کردم و بو می کشیدم تا جایی که رهگذر و عطرش محو بشن.
پیوند پایدار
ژانویه 14, 2011 در 9:07 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پیش از نوشت:
این آروزی من بود که دوباره گلنوش عزیزم بلاگ فارسی درست کنه و درست کرد، اسمش هست آدامس دود شده، گلنوش برای من تجسمِ سبکِ ابزورد در بلاگ نویسی هست و اینکه امشب فهمیدم اون دوباره می نویسه ، ابزورد و پوچ عین خود زندگی، شادم کرد.گلنوش مرسی که دوباره برگشتی.
نوشت:
قسمتِ یازدهم:کوچۀ ما تنگ نیست…شادمانه باش!و شاه راهِ ما…از منظرِ تمامیِ آزادی ها می گذرد!
وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک 9 بود و خیلی وقت نداشتم برای آماده شدن و البته باید وسیله ها مو جمع می کردم، خونه رو مرتب می کردم.کلی ظرف از ظهر مونده بود باید می شستم و …
ساعت 9 شد.چند دقیقه بیشتر از 9 نگذشته بود که اون زنگ زد، گفت:» پشت درم، درو باز کن.» تنفسم تند شده بود، هم ناراحت بودم از این دیدارِ آخرِ وقت و دلگیر، هم شاد بودم واسه اینکه پیداش کرده بودم، هم اضطراب داشتم چون نمی دونستم چی باید بگم یا چی قراره بشنوم. در رو براش باز کردم…
هر لحظه صدای قدم ها ش نزدیک می شد… وقتی سوار آسانسور شد فهمیدم… در آسانسور باز شد و من هم پشت در منتظر ش بودم. وقتی دیدمش باورم شد که یک بار دیگه می تونم لمسش کنم.نزدیک شد و قلب من هم محکم تر می تپید. اومد جلو، روبوسی کردیم، سال نو رو بِهِم تبریک گفت گرچه چندی بعد از لحظه تحویل سال این من بودم که بهش زنگ زدم و عید رو بهش تبریک گفتم، وقتی اومد داخل، رفت رو همون مبل همیشگی نشست…من هم روی مبل کنار و مشرف به اون.به هم نگاه کردیم… نگاه اون پر از التماس و نگاه من پر از گله و من باز کردم به شکایت کردن و دادخواهی از بی وفایی که به من کرد اما جوابی نداشت…می گفت:» همه به من بدبین هستند… همه به من ظلم می کنن… پشت سرم دروغ می گن و می خوان منو آدم بدی جلوه بدن… حرفشون رو باور نکن.به من ایمان داشته باش اگه به من علاقه داری.» گفتم:» بهت علاقه دارم که الان کنار هم نشستیم، که بهت فرصت دادم توضیح بدی که چرا با من چنین کاری کردی، چرا در اوج پرواز عشقمون ناپدید شدی و منو تنها گذاشتی؟ گفت:» تو از من دور بودی.من کسی می خواستم که کنارم باشه، بغلم کنه، نوازشم کنه.» گفتم:» این تو نبودی که می گفتی عشق فاصله نمی شناسه؟» جوابی نداشت…در جواب گریه می کرد و زانوی منو بغل کرده بود و می گفت:» منو ببخش.»
چشمم نمی تونست نگاهش نکنه. دستم نمی تونست نوازشش نکنه. از تجربه کردن دوبارۀ بوی بدنش نمی تونستم صرف نظر کنم، فوران عشق پر مایه ای که هنوز موجود بود رو نمی تونستم مهار کنم… دستش رو گرفتم توی دستم… اشک تو چشمام جمع می شد و نگاهم رو تار می کرد… پلک نمی زدم که اشکم نریزه روی دستمون… دستش رو آوردم بالا کشیدم به صورتم… انگشتهاشو خیلی دوست داشتم همونطروی بود که می خواستم: درشت و سفید و تمیز با ناخن های مرتب… می کشیدم به لبم و در اوج لذت بودم. مدتها پیش خود رو جزء فرقۀ بدن پرست ها یافته بودم و بدن اون همونی بود که برای من پرستیدنی بود، بازوهای سفید و نرم، سینه های کم مو و برجسته، پاهای قشنگ با پوستی نرم…
اما من غمگین بودم چون خیلی صاحب آن بدن دیگه عاشق من نیست، دیگه عشقی میون ما نیست. کنار هم بودیم اما دلهامون دور بود و من هر بار که به ساعت نگاه می کردم و لحظۀ خداحافظی رو نزدیکتر می دیدم بغضم سنگین تر می شد… من اون رو دیگه از دست رفته می دیدم اما خودم نمی خواستم این رو باور کنم، تحمل باور کردنش رو نداشتم.
اگر چه اون شب بِهِم قول داد که:» جبران می کنه، خودش رو اصلاح می کنه، به من نشون می ده که مرد عمله…» اما اینها دیگه برام رنگی نداشت و من عشقی در اون نمی دیدم…
وقت خداحافظی رسید.دستم ازش جدا نمی شد.چشمم دنبالش می رفت.آخرین تصویر از چهرۀ غمگین اون که سوار آسانسور می شد رو هنوز یادمه…حتی از پنجره دنبالش می کردم… چشم ازش برنمی داشتم تا سوار ماشین شد، رفت انتهای کوچه ما که بن بسته، دور زد و رفت…دیگه از نظرم محو شد و من مونده بودم با یه خونه پر از خاطره با وسایلی که جای دست اون روش مونده بود، مبلی که اون روش نشسته بود، لیوان نصفۀ آب که اون خورده بود…
وقت زیادی نداشتم.ساعت از نیمه شب گذشته بود و من باید وسایل رو جمع می کردم تا چند ساعت دیگه حدود 5 صبح با همسفرِ دیارِ دور برمیگشتم.خیلی خسته بودم. با عجله کارها رو انجام دادم و خوابیدم. به سرعت 5 صبح شد و همسفر زنگ زد و گفت:» دم در منتظرتم.»من هم با عجله وسایل رو بردم دم در و یخچال رو از برق کشیدم، فلکۀ گاز رو بستم، فیوز برق رو خاموش کردم و فلکۀ آب رو بستم و آمادۀ حرکت شدیم البته، بعدها که دیگه خیلی دیر شده بود، فهمیدم یادم رفته که فلکۀ رادیاتورها رو ببندم و خونه چند ماه در گرمایِ حاکم بر اون شب سرد می سوخت.
پیوند پایدار
ژانویه 10, 2011 در 11:31 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پیش از نوشت:
دیشب بارون و برف اومد و تهران رو شاد کرد اما یکی یه گوشه ای از تهران بود که غم داشت و اون شاهین بود، شاهین اون موقع این متن رو نوشت:
مدتهاست که آسمان با قلب من هم آوازی نکر ده بود، این چنین باران نباریده بود…
مدتهاست که دل من به انتظار نمانده بود،انتظار تکرار آن شب سرد، در آرزوی بیداری از کابوس آغشته به درد…خاطره ای از آن دو چشم ناب، که گرم می شد از سقوط اشک…
مدتهاست که شهر من تصور صدای باران نکرده بود،صدایی که دنباله دار رفتن تو بود…تورا گرفت از من، آن شب بارانی سرد…تو رفتی اما صدا هست هنوز…
مدتهاست که تمامِ من، به دامنه ی خواستن نیفتاده بود…مهلت عاشق شدنم به سر رسیده بود، که من جاری شدم به سوی تو درآن شب بارانی سرد…
دوسه چند گاهی است که دیگر از کوچه ی من گذر نمی کنی، دست تو نیست این تبِ عاشق زدگی، تقصیر تو نیست پریدن رنگ از ضمیر عشق، دنیای من است که می بازد به تو، من و قلب و عاشق شدنم را…کس چه میدانست که فرجام این قصه چه خواهد شد، که من در کوچه زیر باران، چشمم به راهت باشد و، انتظار دیدنت، رو به نهایت باشد و، من هنوز ایستاده ام به انتظار در آن عمق سیاه شب، و یاد تو را باران می زنم…
مدت هاست که دیگر تو را نمی بینم، بوی تو را نمی یابم، گرچه از داغ عشق تو، سوخته راهِ رفتنم…اما عهدی که در دل بسته ام این است که بی تو سر کنم.
با بودنت نابود شدم…نبودنت را چه کنم…
نوشت:
قسمت دهم:احساس می کنم… در بدترین دقایق این شامِ مرگ زای… چندین هزار چشمۀ خورشید… در دلم… می جوشد از یقین
حالم بد شده بود.احساس بدی بهم دست داده بود.از خودم بدم اومده بود و احساس پوچی می کردم.کمی با بچه ها قدم زدیم.سرم درد می کرد و دل درد شدیدی به سراغم اومد.به بچه ها گفتم اگه می شه بریم خونه.وقتی رسیدیم خونه احساس کردم تب دارم.اومدم تو اتاق.رفتم زیر پتو.تب و لرز شدید به سراغم اومده بود.هوداد اومد بالای سرم و بچه ها یکی یکی وضعیت منو دیدن و متعجب از این تب شدید…
خودم می دونستم از استرس و ناراحتی شدیدِ اعصابم اینطوری شدم.بچه ها ازم پرستاری کردند.سوپ و چای نبات و حولۀ آب روی پیشونی و صحبت و دلداری و …تا اینکه دیروقت شد و همه رفتن و من تا صبح تب و لرز داشتم و جای غذا آب قند می خوردم…
صبح شد.از دیشب تلفن رو کنارم گذاشته بودم به پیشنهاد و اصرار هوداد که هر لحظه لازم شد باهاش تماس بگیرم…اما بالاخره صبح شد.هوداد تماس گرفت و احوالم رو پرسید اما نگفته معلوم بود چه حالی دارم.دیگه از دیدن اون نا امید شده بودم و فقط داشتم به این فکر می کردم: این همه ناباوری، این کوه بزرگ عشق که حالا ویرانه ای ازش مونده …این دریای سیاه غم و اشک و تنفر رو چکار کنم؟مگه چقدر تحمل دارم که اینها رو به دوش بکشم؟ مگه گورستان دلم چقدر جا داره که انبوه خاطرات رو توش دفن کنم…
هوا برای نفس کشیدن کم بود.وقت تنگ بود و گاهی می نشستم و فکر می کردم و هر بار از فکر کردن بی نتیجه می سوزم.دلم می سوخت از اینکه نشد یک بار دیگه ببینمش،با این هم ناخرسندی،بغلش کنم،بوش کنم،خداحافظی کنم.
نزدیک ظهر شده بود.قرار بود امروز غروب برای آخرین بار با دوستها دور هم جمع شیم و مدتی با هم باشیم و خداحافظی کنیم من فردا صبح زود باید برم…رفتنی دور و دراز
برای تحمل این اتفاق خودم به خودم مسکن تزریق می کردم اما نه با سرنگ و آمپول،با دلداری و امیدهای خیالی و تمرکزی که به خودم می دادم گاهی از فکرش بیرون می اومدم اما گاهی هم در این نبرد، سپاه عشق اون پیروز می شد و شدیداً دلتنگ می شدم و اما اون رو نداشتم…
دلو زدم به دریا…گفتم برای آخرین بار بهش پیغام می دم، نوشتم:»بی وفا حداقل بیا یک بار ببینمت قبلِ رفتن»
وقتی اینو می نوشتم آسمونِ چشمم بارونی بود.مثل الان.
دیری نشد که جواب اومد.سیل اشک رو کنار زدم که بتونم بخونم چی نوشته.جواب داده بود:»چشم،هر وقت بگی می آم» اشک می اومد اما خنده ام گرفت…باور نکردم.اما حس می کردم میاد و اگر این اتفاق می افتاد شاید خیلی وضعیت با اونچه فکر می کردم فرق می کرد…فرصت داشتم دوباره ببینمش،حرف بزنیم،بلکه بهفمم همه چیز سوءتفاهم بوده و به حالت قبل برگردیم…به هر حال دوباره امدیدوار شدم…گفتم:»ساعت 9 شب منتظرتم»
اگر چه روز آخر بود و کمتر از یک روز کامل در دیار عشق حضور داشتم اما دلم می خواست ساعات اضافی تا اومدن اون زود بگذره تا لحظۀ دیدن برسه.عصر شد و طبق برنامۀ مقرر هوداد و علی و کامران اومدند پیش من.کمی حرف زدیم.چای خوردیم و آماده شدیم رفتیم بیرون.این چند روز از غذا نخوردگی و گریه و غصه قیافه ام به کلی وارفته بود.زیر چشمام گود شده بود.اما یه آب و رنگی به خودم می دادم که این حالت رو کمتر حس کنم و گاهی هم بچه ها با حرفاشون شادم می کردن.کامران خیل مهربونه، صاف و ساده…وقتی حاضر شدم کامران موهام رو حالت داد و تو چشام نگاه کرد و گفت صورتت عین گل می مونه. تو چشمای کامران نگاه کردم اما در واقع تو چشمای اون نگاه می کردم و اشک تو چشمام حلقه زد.
راه افتادیم هوای صاف و تمیزی بود. هنوز هوا روشن بود و تازه داشت غروب می شد آفتابِ غروب افتاده بود تو صورت هامون و همه یه جوری شاد بودیم و من هم…
رفتیم پارک ملت خیلی شلوغ بود و همه مثل ما بهانه ای برای شاد بودن داشتند، عکس می گرفتند بستنی می خریدند.تو پارک گلهای لاله کاشته بودن و حس خوبی به آدم می داد. چند ساعتی رو گذرونیدم و و هوا کم کم تاریک میشد و وقتِ برگشتن بود. علی باید زود می رفت چون مهمون داشتند، هوداد هم همینطور، کامران هم که همسایۀ علی ایناست و با علی باید برمی گشت چون خونشون دوره از ما. دوباره همه تا جلوی خونۀ ما که میعادگاهمون بود برگشتیم همون بن بستی که الان پر از انتظار بود، خداحافظی و روبوسی کردیم اما یه لحظه به هوداد اشاره کردم و گفتم:» امشب اون میاد.» هوداد از تعجب چشماش گرد شده بود گفت:»اِ اِ اِ…هنوز به یادشی؟»گفتم:» آره دلم طاقت نیاوردبهت نگم.»، آخه از وقتی که دست رو شد و بچه ها فهمیدن اون با من چیکار کرد همگی از اون متنفر شدن و حتی اسمش رو نمی خوان بشنون واسه همین به هیچکی جز هوداد نگفتم که داره می آد.
وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک 9 بود.
پیوند پایدار
ژانویه 6, 2011 در 9:44 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
قسمت نهم:تو را برگزیده ام رَغمارَغمِ بی داد.گفتی دوستت می دارم و قاعده دیگر شد.
گفتم:مهرداد فقط می خوام یک بار دیگه ببینمش و حرفامو باهاش بزنم…خلاصه از من خواهش و از مهرداد انکار…بالاخره شماره ها رو ازش گرفتم و مهرداد رفت.
ظهر شده بود، وقت نهار…اما نهار من یکمی آب قند بود و کمی سوپ که قبلا درست کرده بودم .آخه اصلا میل به غذا نداشتم.کلی با خودم فکر کردم و سبک سنگین کردم که وقتی تماس گرفتم چی بگم.دلهره داشتم نمی دونستم وقتی با اون تماس می گیرم و گوشیش رو برداره و صدای منو بشنوه چه عکس العملی نشون می ده.اصلا حاضر می شه دوباره باهام صحبت کنه؟شایدم دهنش رو باز کنه و منو به رگبار ناسزا ببنده…دل رو زدم به دریا …گفتم تا پیش از این یه جوری دلهره داشتم حالا یه جور دیگه.چه فرقی می کنه؟براش پیغام نوشتم که :» ای کاش خودت هم مثل حرفات پاک و قشنگ بودی» پیغام رو نوشتم ولی جرات فرستادن نداشتم.دستم می لرزید…چشمامو بستم و فرستادم…تنم یخ کرده بود و هر لحظه منتظر رسیدن جواب بودم.مهرداد بهم اطمنیان داده بود که یکی از این شماره ها حتما درسته و در دست اونه.گوشیم بوق خورد…پیغام اومد…پیغام هیچ کس نمی تونست باشه جز اون.شاد شدم …اما می لرزیدم…امیدوار بودم جواب نرمی بشنوم…گوشی رو برداشتم و باز کردم.شمارۀ اون بود.پیغام رو باز کردم .نوشته بود:»آقای محترم این خط واگذار شده.لطفا پیغام ندید!»وقتی خوندم دلم گرفت و سرد شدم.دوباره با دقت خوندم…با دقت بیشتر ، اما نه، یه چیزی فهمیدم…آره…خودشه…شاد شدم.خیلی شاد شدم.خودشه … اونه .چون اون توی طرز تایپ کردن روش خاصی داره.دقت کردم…با همون لحن تایپ کرده بود. مطمئن شده بودم خودشه.شک نداشتم.گمشده پیدا شده بود.در یک پیام کوتاه، برای لحظه ای، گذرِ نظرِ اون از کنار من رد شد و من شاد بودم.
جواب رو اینطور نوشتم براش:»ای جانم…عزیزم…حتی وقتی دروغ می گی هم دوستت دارم»بعد از ارسال این پیام زنگ زد.شوکه شدم.می ترسیدم جواب بدم…گوشی رو برداشتم و صداشو شنیدم…صدای خودش بود.همون صدایی که یه روز بی صبرانه منتظر بودم ببینم صاحبش چه شکلیه.حالا بی صبرانه منتظر بودم بدونم صاحب این صدا چرا چنین کاری با من کرد؟چرا به من وعدۀ عشق داد و خودش فراری شد…؟
نمی دونستم چی بگم، از چی گله کنم؟یا اصلا با علاقه ای که به اون دارم، هنوز با بلایی که سرم اومد اجازۀ گله کردن دارم؟…اون همه چیزو حاشا می کرد و منو مقصر می دونست.اما نمی تونستم بفهمم قصور من چی بود…تلفنی به نتیجه ای نرسیدیم و قرار شد حضوری ملاقات کنیم و صحبت کنیم.از امروز چهار روز وقت دارم برای دیدن اون چون در پایان تعطیلات نوروز باید دوباره برگردم دیار دور برای ادامه درسم…
هر چی اصرار کردم بیا همین امروز همو ببینیم،قبول نکرد
شب شد و من تمام ماجرا رو مو به مو برای هوداد می گفتم و اون هم با من همدردی می کرد.گاهی پا می شد می اومد خونه ما،آخه خونه هوداد به خونه ما خیلی نزدیکه.می اومد و بهم انرژی می داد.اون شب گذشت.منتظر خبر از اون بودم.اما خبری نمی شد.خودم هم پیغام می دادم در جواب می گفت:»خودم بهت می گم کی همو ببینیم.»منم منتظر می نشستم.گاهی صبرم تموم می شد.شال و کلاه می کردم پیاده می رفتم بیرون تو خیابونا قدم می زدم…یک شب دیگه گذشت.دو شب دیگه وقت داشتم. صبح شد.با هوداد صحبت کردم…ظهر اومد پیشم.بقیه بچه ها هم اومدند.علی،کامران.یکم تو خونه موندیم وبعدش رفتیم بیرون به پارکی که نزدیک خونه ما بود.هوا خیلی سرد بود.منم خیلی خسته و درمونده بودم.البته بغضی به بزرگی یه مشت تو گلوم گیر کرده بود وراه نفسم رو گرفته بود.
زیر یه آلاچیق نشسته بودیم و بچه ها هر کدوم به بهانه ای خوش بودن و می خندیدند.من هم منتظر خبر از اون اما انگار فایده نداشت.خودم باهاش تماس گرفتم.علیرغم اینکه هوداد منو از این کار منع می کرد اما تماس گرفتم.با لحنی تند و نامهربون و صدایی بلند گفت:»من که بهت گفتم خبر می دم.چرا اینقدر اصرار می کنی…»
پیوند پایدار
ژانویه 3, 2011 در 10:25 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پیش از نوشت:دوستای گلم برای شاهین مشکلی توی کانکت شدن به اینترنت پیش اومد و ازم خواست تا از شما دوستای گلمون معذرت خواهی کنم که نتونست بیاد و جواب کامنت هاتون رو بده و همچنین هر دوی ِ ما ممنونیم از کامنت های مهربونتون.بوسس…اوه راستی دو تا اسم هست که پشتشون هزاران اسم قرار داره ببینین یادتون می آد؟ «نِ د ا آ ق ا س ل ط ا ن» و » سُ ه ر ا ب»
نوشت:
امشب بیدارم…ساعت از نیمه شب گذشته اما من بیدارم.مهدی رفت…مهراد رفت…تنها شدم…خسته ام…پریشانم…اما بیدارم…چون وقت غنیمته، چون برای درک حجمِ عظیمِ این فاجعه به سکوت و تنهایی شب نیاز دارم.امشب نوشتن سخته.چون صحنۀ زمین خوردن پرندۀ بلند پرواز رو به یادم میآره…اون شب شاهین بلندپرواز،از سفری دور رسید…آسمون رو شکافت، از هرچیزی که به غیر از اون براش دوست داشتنی بود برید، تا به اون برسه…وقتی به مقصد رسید خبر نداشت فرودی نفرین شده در انتظارشه و مسافر قله نشین،اون شب اسیر خاک بی وفایی می شه…
اون شب هوداد منتظرم بود.هر لحظه سفر رو دنبال می کرد .بعد از سکتۀ حاصل از تماس بی جواب با اون ، به هوداد زنگ زدم…رمق حرف زدن نداشتم.مبهوت بودم،از غصه صورتم شل شده بود اما سعی می کردم خودمو شاد نشون بدم.به هوداد گفتم چه اتفاقی افتاده…ناراحت شد و دلداریم داد.قرار شد فردا صبح همو ببینیم.حمید هم بی صبرانه منتظرم بود.به اون هم گفتم فردا صبح با هوداد بیاد همو ببنیم.شب خوابم نمی برد.یه کوه روی سینه ام نشسته بود و نمی ذاشت نفس بکشم…هوا بارونی بود.شب نم نم بارون می بارید.تو دل من هم غصه می بارید.به خودم امیدواری می دادم و می گفتم باور نکن…درست می شه…صبح شد…هوا هنوز ابری و نمناک بود…یه چیزی خوردم، آماده شدم، اما نه با اون اشتیاقی که روزهای قبل داشتم.حتی رغبت اینکه به صورتم کرم بزنم نداشتم.لباس پوشیدم و رفتم به دیدن هوداد و حمید…از دور که دیدمشون دلم باز شد.هوداد مثل همیشه خندان و حمید مثل همیشه آغوشش برام باز بود و چشماش برام پر اشک…قدم می زدیم…گاهی بارون می گرفت و زود قطع می شد…اتفاق دیشب رو براشون با لحنی امیدوار تعریف می کردم و گوشم التماس می کرد که جوابی دلپذیر بشنوه، مثلاً اونها هم با من هم عقیده بشن که اتفاق مهمی نیست و بالاخره پیداش می کنی.من از صبح که بیدار شدم چندین بار با شماره اون تماس گرفتم اما همچنان خاموش بود…خیال روشن شدن هم نداشت.یه شمارۀ دیگه هم ازش داشتم اون هم خاموش بود.آدرس خونشون هم یادم نبود.گرچه اگر هم می بود کاری نمی شد کرد.ظهر شده بود با بچه ها خداحافظی کردم و اومدم خونه.با بی میلی نهار خوردم…عصر شد و دوباره حمید و هوداد رو دیدم.علی قبل از شب عید رفته بود دیار سبز شمال.هنوز اونجا بود و تهران نیومده بود.حمید هم چند روز دیگه قراره بره مسافرت…هوداد هم خواهرش از خارج میآد…همه برنامه های عیدشون به راهه و من سرگردون و زمین گیر.
طاقتم تموم شده بود.بی تابی می کردم…وقایع رو مرور می کردم و گریه سرازیر می شد.توانم کم شده بود چون اصلا غذا نمی خوردم.فقط چند لقمه ای برای اینکه زنده بمونم می خوردم.هوداد بهم انرژی می داد.حضوری و تلفنی حتی قبل از اینکه از دیار دور بیام پایتخت،هوداد هر شب با من وقت مشاوره و مکالمه داشت و یه مدت رفته بود خارج پیش خواهرش ، اما همچنان مثل یک دوست با وفا و مشاوری مسئوليت پذیر مکالمه هاش رو با من قطع نکرد و مرتب به من امیدواری می داد.
دو روز گذشت و از اون خبری نشد و من تحملم داشت تموم می شد.به فکر چاره افتادم…گرچه امیدم ته کشیده بود و عشقم مثل جسم بی جانی شده بود که هر لحظه مرگش نزدیکتر می شد.به ذهنم رسید شاید کسی از اون خبری داشته باشه.اما نمی دونستم کی می تونه باشه.از وقتی با اون آشنا شدم ارتباطم با خیلی ها کم شده بود.خیلی از تماسهام قطع شده بود…به هر حال بایدکاری می کردم…مهرداد رو قبلاً دیده بودم…چند ماه پیش برای اولین بار همو دیدیم.پسری خونگرم و همیشه مهیای دوستی.دلم گرفته بود و گفتم یه تماس با مهرداد بگیرم و قراری بذاریم.یه تکونی به خودم بدم بلکه دلم واشه…تماس گرفتم و اون نمی دونست من اومدم پایتخت.خوشحال شد.سر کار بود اما کرکره ها رو واسه چند ساعت کشید پایین و اومد دیدن من.گفته بودم پسر خوش صحبت و گرمیه .از بودن کنارش لذت می بردم.اما گاهی غصه ام یادم می اومد و دلم می خواست فریاد بزنه.مثل بی نوایی که دلش می خواد همه ناراحتیش رو بدونن و باهاش همدردی کنن.نمی دونم چی شد که طاقتم تموم شد و بحث رو به دست گرفتم و داستان رو براش توضیح دادم اما اون رو توصیف نکردم…در قالب یه شخص ناشناس اون رو معرفی کردم.هر چی بیشتر توضیح می دادم ترکیب صورت مهرداد عجیب تر می شد.انگار دارم در مورد کسی حرف می زنم که اون کاملا می شناسه.تا اینکه به یقین رسید کسی که تو ذهن منه الان تو ذهن خودش هم هست و اسم اون رو آورد…ساکت شدم…اشکم حلقه زد…نفسم گرفت و گفتم :»آره خودشه.می شناسیش؟»گفت:»معلومه که می شناسمش…»دیگه بغضم فرو ریخت و البته از طرفی شاد بودم که سرنخی از اون پیدا کردم.گفتم :»می شه توضیح بدی؟»گفت:»کاملا می شناسمش اما به بدنامی…به دورغگویی…کلاهبرداری.»دلم نمی خواست باور کنم چیزهایی رو که دارم می شنوم.اما محکوم به شنیدن بودم و این حقیقت جزء تلخ ترین حقیقت ها بود.مهرداد بهم گفت:»مگه با تو چیکار داشته؟کی آشنا شدین؟چه وعده ای به هم دادین؟…»اشکم جاری بود و می گفتم:»من اینجام چون به هم وعدۀ عشق دادیم، چون به هم قول دادیم همدیگرو دوست داشته باشیم .چون من اندازۀ یه عمر ، عاشق اون بودن رو برای خودم به تصویر کشیدم ، چون طرز فکر من ، هوای بازدم من بوی اون رو می ده …» مهرداد متاسف شد و گفت:»رو دست خوردی.اون اصلاً اهل این حرفا نیست.و تمام این مدت که به تو وعدۀ عشق می داده داشته از هم آغوشی افراد مختلف لذت می برده و خود من شاهدشم.»مهرداد گفت:»چندی پیش توی یک مهمونی بودم اون هم بود و در حضور من با چندین نفر قرار ملاقات گذاشت و دست در دست چندین نفر شبشو صبح کرد…»
منم به خودم می گفتم احتمالاً همون شبایی بوده که پیش من روضۀ تنهایی می خونده و منِ خوش باور دلداریش می دادم.از سهم شادی خودم کم می کردم و به اون هدیه می کردم…
حرفهای مهرداد عذابم می داد…اما چاره ای جز شنیدنش نداشتم.مهرداد بهم توصیه کرد قضیه رو فراموش کنم و وقت و علاقه ای که صرفش کردم رو از دست رفته تلقی کنم و دنبالش هم نگردم.اما دلم طاقت نمی آورد.ازش سرنخی خواستم گفتم :»کجا می تونم پیداش کنم؟شماره ای … چیزی ازش داری؟»گفت : «آره چند تا شماره ازش دارم به احتمال زیاد یکیش جواب می ده.»گفتم :»بده…خواهش می کنم.»گفت:»بی خیال شو عزیزم…چرا دنبال دردسر می گردی.»
یاد اون پرندۀ تو قفس افتادم که شب اول آشنایی تو اتاقش بود.وقتی اون صحبت می کرد ، پرنده بی تابی می کرد.شاید می خواست بگه حرفاشو باور نکن.
پیوند پایدار
دسامبر 31, 2010 در 11:36 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دوستای گلم، وقتی که روی لینک زیر با عنوان «فایل صوتی متن با صدای شاهین» برید و راست کلیک کنید و گزینه «اوپن لینک این نیو تب» رو انتخاب کنید به صفحه رپید شیر می رید و اونوقت یه باکسِ سفید کوچولو باز می شه که ازتون می خواد «یس» رو بزنید.شما نزنید و به جاش «نو» رو بزنید.اونوقت سمت راست در پایین صفحه جایی که عکس کوچولوی یک ساعت قرمز رنگ هست و عنوانش «فری اکانت» هست می رید و روی کلید » اسلو دانلود» کلیک می کیند.عکس یه آقا پسر می آد همونجا که داره به ساعتش نگاه می کنه و 31 ثانیه طول می کشه تا به شما اجازه بده دانلود کنید.بعد از این 31 ثانیه، آقا پسر لبخند می زنه و کلید شروع کردن دانلود هم کنارش هست.دیگه دانلود می شه کرد.بوسس
فایل صوتی متن با صدای شاهین
شاهین می گه:
از خود گذشتن می خواست رسیدن به آن شهر افسانه ای که در خیالت برای من ساخته بودی. از مو باریکتر می بایست آن نگاهت که نمی دانم با چه وزنی بر من انداخته بودی. در دل من، نرسیدن به آنچه برای تو رسیدن مراد است نقش بسته. تو همچون درختی ثابت و ساکت در جای خود ایستاده ای، شمیم خیالت را باد برای من می آورد.
تو برای رسیدن به من حرکت نمی کنی، من به رویای خوش باوری خود عادت می کنم، در میان تلاطم و سرگشتگی نشسته ام. هجوم بی خاصیتی عاشقان امروزی مرا همچون قایقی سبک این سو و آن سو می کشد، اما خاصیت خود را نباخته ام. هنوز هم ته مانده هایی از احساس خوش عاشق شدن در من باقیست.
هنوز چشمه ای در من می جوشد که روزگاری عاشقانی دیر آشنا از آن سیراب بودند، و حال، تصویری گنگ و قدیمی از خود برای من ساخته اند.
نگاهت پیش من است، زبانت گویندۀ قصۀ خواهش در گوش من است. دستِ تو، داده از دست، اختیار و در جستجوی لمس من است. اما پردۀ ابهام بین من و تو باقیست. تو تصور کرده ای عاشقی یعنی این، که چشم و زبان و جسم تو نزد من است، غافل از حجمی بزرگ که از آن غریبه ای…و آن ذهن من است.
پیوند پایدار
دسامبر 27, 2010 در 9:15 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
شب عید شد.هر چه به تحویل سال نزدیکتر می شدیم نگرانی و اضطراب من بیشتر می شد به خاطر همین آشفتگیِ خاطر، اشتهام از بین رفته بود.حالم بد می شد…چون همش به اون فکر می کردم و احساس می کردم داره از من دور می شه. اما به خودم می گفتم طبق عهدی که کردیم من می رم سراغش، حتما می مونه…
روز تحویل سال حالم بدتر شد.دل آشفتگی بزرگی به جونم افتاده بود…غروب، سال تحویل می شد…من چند ساعت قبل مجبور شدم برم بیمارستان چون حالم خیلی خیلی بد شده بود.تنها رفتم بیمارستان.چون کسی از این اتفاقات خبری نداشت. وقتی رسیدم خونه چیزی به تحویل سال نمونده بود…و من هنوز اضطراب داشتم.از اون خبری نبود…به خودم می گفتم اگه من عاشقشم نباید ازش دلگیر شم.از طرفی نمی تونستم این بی خبری رو تحمل کنم.اون شب بهش زنگ زدم.سال نو رو تبریک گفتم…بعدش گفتم:»سر قولت می مونی؟»گفت:»من که گفتم می رم مسافرت.»گفتم :»به خاطر من نمی مونی؟»گفت:»تو به خاطر من یه وقت دیگه بیا.»دیگه داشتم مطمئن می شدم که دارم درست می شنوم، رویاهایی که تمام این مدت توی ذهنم ساخته بودم ، اون غروب سرد کنار ساحل…اون عشق بازی ها …شب کنار هم خوابیدن و به هم خیره شدن…کنار گرمای شومینه نشستن و لمسِ همدیگه.همه و همه جلوی چشمم فنا می شد…اما همچنان می گفتم من به وعدۀ خودم عمل می کنم…
با یه همسفر قدیمی قرار بود طبق تاریخ قبلی و تعیین شده بریم به سمت پایتخت…خونوادۀ مهربون و همیشه همراه من تصمیم گرفته بودند برن شیراز…اما من پامو کردم توی یه کفش و گفتم من شیراز نمی آم باید برم پایتخت اونجا قرار دارم…
وقتی نگاه مادر رو به یاد می آرم دلم می سوزه…که با تمامیّتِ مهربانی، من رو می پذیرفت…به دستای پدر نگاه می کردم خجالت زده می شدم که چمدونم رو از اتاق می کشید و جابجا می کرد.وقت سفر رسیده بود.دلم همچنان می لرزید .همسفرِ قدیمی صبح زود که هوا هنوز تاریک بود اومد دنبالم…وسایل رو با نهایت اشتیاق جاسازی کردیم و راه افتادیم.هر ذره از مسیر طویل و نفس گیر که طی می شد احساسِ نزدیکی می کردم…احساس آزادی از تبعید…احساس نزدیکی آغوش اون…ساعت ها در راه بودیم…حرف می زدیم ، ترانه گوش می دادیم اما من فقط به یک نقطه فکر می کردم و اون پایان سفر و لحظۀ رسیدن بود…هر چه به پایتخت نزدیکتر می شدیم هوا سرد تر و تاریکتر و بدن ما خسته تر می شد…آخرین جاده ها انگار خیلی طولانی می شدند…روشناییِ تیرهای چراغ برق وسط جاده چشمام رو خیره کرده بود و هر چه می شمردمشون تموم نمی شدند…نزدیک و نزدیکتر می شدیم و من بیشتر لحظۀ دیدار رو توی ذهنم ترسیم می کردم.وقتی از دور برج میلاد رو دیدم باورم شد که به مقصد نزدیکم. حتی اگر همونجا پیاده هم می شدم مقصد معلوم بود و پای پیاده می دویدم،بالاخره رسیدیم.آزادی…اشرفی اصفهانی…محله ما…کوچه ما…خونه ما…خداحافظی با همسفر…دویدن به طرف راه پله…حملِ وسایل، کشان کشان…باز کردن در خونه و ریختن وسایل داخل خونه…دویدن به طرف تلفن…گرفتن شماره اون…شنیدن صدایی نا آشنا…دوباره گرفتن…سه باره…ده باره…شنیدن بوق خاموشی…
جاری شدن اشک…و…فرو افتادن بر زمین
پیوند پایدار
دسامبر 25, 2010 در 4:24 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پیش از نوشت:
دوستای ِ گلمون بازم ببخشید به خدا گرفتار بودیم، نتونستیم جواب ِ شما دوستای ِ همیشه همراه و مهربون رو بدیم.شاهین و شوالیه.
دوستای ِ گلم ببخشید اگه به بلاگتون سر نزدم، جبران می کنم.بوسس.شوالیه.
قسمتِ ششم:همه لرزشِ دست و دل ام از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد.آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست.
نوشت:
اون شب با یاد اون خوابیدم.اینکه شب خوابش رو دیدم عجیب نبود…صبح که از خواب بیدار شدم میون کش و قوس جدا شدن از تخت که معمولا نیم ساعت طول می کشید به اون فکر می کردم…
هر روز با هم تماس داشتیم،هر لحظه به یادش بودم.روزها به سرعت می گذشتند.اسفند رسیده بود.بوی تازگی و شادی زیاد شده بود.
بعد از تعطیلات عید امتحان مهمی داشتم.امتحان حرفه ای نظام مهندسی.باید سخت درس می خوندم.با یار قدیمی دوران دانشگاهیم،نادر،قرار گذاشته بودیم هر روز بریم دانشگاه درس بخونیم.اما من هر لحظه به یاد اون بودم .به زحمت نظرم رو به کتاب و فکرم رو به سوال متمرکز می کردم…یاد اون که سراغم می اومد یهو دلم قلقلک می گرفت.گاهی بی مقدمه و ناخواسته بهش پیغام می دادم که :»دوستت دارم.» دوست داشتنی از عمیقترین نقطۀ احساسم.روزها به سرعت می گذشتند.بوی عید نزدیک شده بود…ما هم همچنان در تب عشق می سوختیم.گاهی هم از فوران احساس و لبریز شدن مخزن عشق، از هم بیهوده دلگیر می شدیم.
هوداد مثل یک عقاب تیزبین و چالاک بر فراز میدان بده بستان داستان عاشقی ما پرواز می کرد…
هیچ چیز از نظر هوداد پنهان نبود.چون من گزارش لحظه به لحظه رو از ماجرای روز مرۀ خودم و اون براش می گفتم، گاهی گله می کردم، گاهی دلگیر بودم و گاهی شاد بودم…و هوداد در هر حال پشتمو پر می کرد که عقب نیفتم و دلسرد نشم. حتی روزی منو اون دچار دعوای هولناکی شدیم… صدای فریادش از پشت تلفن منو می لرزوند… گریه می کردم… خواهش می کردم… دوستت دارم رو از تنم می کندم و به اون هدیه می دادم. اما آتش دعوا مجال نمی داد…به هوداد پناه بردم گریه کردم…گلایه کردم…و در جوابم گفت:»کسی جلوی اونکه دوستش داره کوچک و خرد نمی شه…»و من نفس گرفتم،زنده شدم و دل آزردگیم رو فدای یک لحظه صدای قشنگ اون کردم و مهرش رو بدست آوردم…
هرچه به عید نزدیکتر می شدیم در خیال ِ خودم، بودن با اون رو بیشتر تصور می کردم .اینکه کنارش هستم .اینکه با هم میریم سفر…کنار دریا .حتی نشستن توی غروب سرد ِ ساحل رو کنار اون و چوبی که توی دستمه و روی ماسه های دریا شعری با لحن عشق نوشتن رو تجسم می کردم…
هر لحظه که فکرم فارغ می شد، رویای قشنگ بودن با اون توی ذهنم ترسیم می شد.مثل یک فیلم سینمایی که بازیگرانش من و اون بودیم و صحنه ها واقعی، اما درونِ ذهن من بود.قرارمون این طور بود که چند روز بعد از تحویل سال نو من برم پایتخت و با اون بریم شمال.
شب چهارشنبه سوری برای من جلوه ای نداشت.چون کسی شریک شادی ام نمی شد.اما من به یاد اون بودم .تماس گرفتم …اون هم مثل من تنها بود…دلش گرفته بود ، بهش گفتم شاد باش…من کنارتم…تو تنها نیستی.
البته در ایام اخیر تغییری در رفتارش احساس کرده بودم.هنوز می گفت عاشقتم.هنوز هر روز صبح ساعت 5:45 که بلند می شد بره سر کار من هم بلند می شدم و بهش صبح بخیر می گفتم و اون هم جواب می داد…اما لحن متفاوتی پیدا کرده بود انگار علاقه اش به من کمتر شده بود…
با هوداد مشورت کردم.گفت بهش فرصت بده.اون پر از مشکلات بزرگ تو زندگیشه باید بهش زمان بدی و من هم اطاعت می کردم و همچنان عاشقانه دوستش داشتم.
چند روز قبل از عید تماسش با من کم شد.فقط من تماس می گرفتم و این اتفاق خیلی منو آزار می داد،اما همچنان تو خیالم خودم رو با اون شاد و خوشبخت می دیدم و فکر می کردم به محض اینکه دستامون به همدیگه برسه همه چیز شیرین می شه…
تا اینکه لابلای صحبتها به من گفت:»من تعطیلات عید رو با خونواده ام قراره برم مسافرت».گفتم :»پس من چی؟؟؟»گفت:»خوب چند ساعت هم همدیگرو ببینیم کافیه!!!»گفتم:»من از دیار دور دارم برای دیدن و بودن با تو میام.فقط چند ساعت؟؟؟»گفت:»اگه واقعا عاشق هم باشیم چند ساعت هم غنیمته.»
اون شب دلم به درد اومد.تنم سرد شد و بغض کردم ، نمی خواستم باور کنم و نکردم.دلسردی اون رو حس می کردم اما نمی خواستم باور کنم…بعد از اون شب دیگه با من تماس نگرفت…فکر کردم حتما به زمان نیاز داره که نظرش رو تغییر بده.اون عاشق منه،چطور ممکنه به من قول بده و عمل نکنه.ما با همدیگه عهد کرده بودیم،مگه می شه وفا نکنه…
پیوند پایدار
دسامبر 21, 2010 در 9:02 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پیش از نوشت: شاهین و شوالیه می گن:ببخشید اگه نتونستیم جواب کامنت ها رو بدیم. کلی کار داشتیم و یه کم هم اعصابمون به هم ریخته بود. دیگه بازم ببخشید باشه؟ می دونیم می بخشید دوستای گلمون. عوضش امشب با شاهین «کونوس» خوردیم برای یلدا، اگه گفتین چیه؟.بوسس
نوشت:
قسمت پنجم-چشمانِ تو ،شب چراغِ سیاهِ من بود:
علی امشب خیلی زحمت کشید و به جای همه ما حرف زد. البته این عادت علی هست و عادت حمید هم این هست که روز اول آشنایی معمولا با کسی خوش تا نمی کند. نیمه شب شد .وقت برگشت بود .منو اون با هم و بقیه بچه ها با هم برگشتیم.منو رسوند تا سر کوچه و چند دقیقه ای تو ماشین به هم ابراز علاقه کردیم و به سختی ازش جدا شدم.وقتی می خواستم بخوابم فکر می کردم اگر امشب بگذره و فردا برسه آخرین روزی هست که در این مرحله شیرین آشنایی می بینمش.و من فردا باید برم دیار دور… درسم ،پایان نامه ام ، نتیجه سه سال درس خوندن پیش رومه … نمی تونم بهش پشت پا بزنم ،از طرفی کوره داغ عشق اون هر لحظه گُر می گیره و منو آتیش می زنه… اون شب گذشت.صبح همچنان هوا ابری بود.گاهی هم نم نم بارون می ومد.برای دیدن دوستان و همراهان همیشه دوست داشتنی ام بهانه لازم نبود.نمی دونم چی شد که دوباره همه دور هم جمع شدیم.علی و حمید و هوداد و کامران اومدن در خونه دنبالم .نمی دونم چی شد که از فرحزاد سر درآوردیم ، با هوداد خیلی وقت نیست که آشنا شدم.چند روز قبل از اینکه با اون آشنا شم.اما تو این چند روز خیلی ازش حس گرما و دوستی گرفتم.این چند شب خیلی در مورد اون با هوداد صحبت کردم و با حوصله و خوشرویی به حرفام گوش می داد و اگر هم مساله ای منو به تردید وا می داشت ،هوداد با قاطعیت تمام منو به خوش بینی دعوت می کرد. رفتیم توی یه سفره خونه ، یه تخت بزرگ رو انتخاب کردیم و نشستیم .بچه ها مشغول صحبت و قلیان کشیدن ، منو هوداد هم مشغول گفتن شرح حال چند روز گذشته ی من و شنیدین راهنمایی های هوداد… بعد از ساعتی بلند شدیم و راه افتادیم.هوا هنوز گرفته بود اما ما شاد بودیم.هر کس به بهانه ای. گرچه گاهی انحراف ما به مسیرهای خاطره انگیز چشمامون رو گریون می کرد.مثل اونجا که از سعادت آباد می گذشتیم و حمید به یاد بابک اشک ریخت.حتی وقتی رسیدیم پارک پرواز و همگی سعی کردیم غصه رو از حمید دور کنیم که شاید توی عکس یادگاریمون چهره حمید شاد باشه ، موفق نشدیم و چشمان غمگین حمید برای همیشه ثبت شد…اون عکسها ثبت شد اما شاید بعد ها همگی، هر کس جداگانه بگه ایکاش نمی شد.ظهر شده بود.چند ساعت بیشتر تا پرواز وقت نداشتم قرار بود توی این چند ساعت باقی مونده یک بار دیگه اون رو ببینم.اومدیم خونه با بچه ها خدافظی کردم .گرچه دلم خون بود.اما فکر اون آرومم می کرد. ساعت 4 عصر اومد .من ساعت 8 پرواز داشتم.2 ساعت با هم بودیم.حالم بد بود.انگار کسی قطعه ای از بدنم رو می برید و من می رفتم بدون عضوی از بدنم.بی بهانه گریه می کردم چهرۀ اون هم غمگین بود.می گفت:»غصه نخور جدایی موقتیه، همیشه به یاد هم هستیم و زود می گذره که با هم باشیم.» ترس من از این بود که نکنه دوری باعث شه منو فراموش کنه و یا کسی از من بهتر اون رو ازم بگیره… وقت خداحافظی رسیده بود .آغوشش برای من اندازه یه دریا عمیق بود.نمی شد جدا شد.نمی شه نگاه نکرد، نمی شه تحمل کرد.حتی سوار ماشین شدنش رو…حرکت کردن و دور شدن و محو شدنش رو … خونه دیگه جای موندن نبود.هر گوشۀ خونه خاطره بود.اما حالا اون نبود و من باید می رفتم.یاد این ترانه می افتم که می گه:»خونه دیگه جای غمه ، اون داره از من دور می شه ، این خونۀ قشنگ ما ، داره برامون گور می شه …» از قبل وسایل رفتن رو آماده کرده بودم.بعد از رفتن اون بارون شدت گرفت،باز یاد این ترانه افتادم که می گه :»تکه تکه های قلب منه که بارون می شه و می باره…»اینو براش تو گوشیش پیغام فرستادم.اون هم با عشق جوابم رو داد و دلداری داد… تاکسی خبر کردم.اومد دنبالم.راه افتادیم سمت فرودگاه.مثل زندانی شده بودم که به زور می فرستنش به تبعید.از فرودگاه با اون تماس گرفتم .آخرین صحبتها قبل از رفتن. به دیار دور.سوار هواپیما شدیم.2 ساعت تو پرواز بودیم.رسیدم به دیار دور…تاکسی گرفتم رفتم خونه.اونجا هم تنها بودم.به محض رسیدن باهاش تماس گرفتم.باورم نمی شه حالا دارم صداشو می شنوم در حالیکه ازش خیلی دورم.تو دلم غصه گره خورده بود.اما چاره ای نبود.چیزی که بود فقط امید و صبر .عصر که پیشم هم بودیم ازم خواست که تعطیلات عید حتما بیام پیشش و با هم باشیم و بریم شمال.بهش قول دادم که سعی خودم رو بکنم.اگر چه سخته.چون تعطیلات عید خونوادم هستند و باید با اونها باشم.به هر حال با این امید ها خودم رو راضی می کردم.
پیوند پایدار
نوشتههای قدیمیتر »